صفحه نخست
تماس با نویسنده
آرشیو وبلاگ
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
دی ۸٩
امرداد ۸۸
خرداد ۸٧
شهریور ۸٦
بهمن ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
قالب هاي وبلاگ
تودی لینک
عکاسی
دوستیابی سالم
فاوانیوز
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
روایت عمود و افق
شاخه ی خفته روی دست
زیر نگاهی عمود
سپرده می شود به آغوش آب
به رودخانه ای که سنگ های کف آن یکان یکان می شویند تن او را
سیب عریان شاخه
در افق آب
می رسد به دست حوایی ساک به دست و منتظر
شوق سرما
آدم برفی جان
خودم راهت انداختم
هویج پینوکیو روی صورتت کاشتم
تنت را با کت هاکوپیان پوشاندم
شال ترمه گردنت انداختم
و آخرکار
کلاه مارک دار سرت گذاشتم
با این همه
دلم شور تو را می زند
هنوز دم دری
مبادا تا صبح یخ بزنی
مهر و کین
همین گلوله برفی
مرا خواهد برد
پیش او
پرتاب ... بکنم؟
دیپلماسی آسمان
می خواهی کاسه و کوزه را سر برف بشکنی؟
بگویی!
باز فاصله افتاد بین نان و دندان
بنالی!
از نداشتن چیزی بنام قدرت خرید
باریدن برف
به زبان آسمان
یک ضرورت است!
رفتن و رمق
من و تو
با انرژی برف
این مسیر را پیش می رویم
اگر میانه را قطع شود
پاهامان دیگر رمق رفتن دارد؟
قربانی
من بودم
تو بودی
و
تک درخت بید مجنون حیاط خانه
آن شب که ماه در آسمان رو سیاه شد
باد عصا کوبان پیش آمد
با صبر و حوصله
جان درخت را گرفت
تو مانده ای پشت پنجره
من جای درخت ایستاده ام
و
ماه در آسمان جولان می دهد
با نیم تاجی از برگ بید مجنون
نجوای درخت
پاییز جان!
قرار ما این نبود
دیربیایی، زود هم بروی!
سبز بودم از حضور برگ
و
همه رگ هایم قصه ساز می کردند
تو، از راه رسیدی
با خورجینی پر از لالایی خواب
من، هنوز نخوانده بودم باد را
بیقرار
بیرون کشیدی از آستین خود زمستان
پاییز جان!
قرار ما این نبود
ملال
باد
ملحفه های شسته را باز پس آورده است
زن
کنج حیاط نشسته با آینه ای در بغل
مرد
ایستاده کنار حوض در اندیشه ی راز حضور دوباره باد
شمایل
عکس های رج شده
زیر سیگاری خیس و ماتم زده
استکان های کمر باریک
و
تمام خاطره های پخش و پلا
سوار بر کول و پشتِ شب می روند
صبح، که برسد
در این اتاق
فقط تو را می یابد
« مرگ کتایون »
خنده کوتاهترین فاصله
تو!
همه وقت شرر بار خندیدی
فاصله ها به سادگی برای تو فرصت شد
سبکبال گام زدی
از وادی یک فرصت به فرصت دیگر
او که آمد
در فاصله ایستاد
تو را دید ساکنی ترد و تازه
تاب نیاورد
دشنه کشید
سینه فرصت را شکافت
رضا عابد
برای رضا فراهانی
« گوشه گرفته »
سه تار نشسته بود کنج دیوار در اتاق
سرد و عبوس
چشمانش دوخته بر چند رج کتاب در قفسه
تو که از راه رسیدی
به یکباره چهره اش شکفت
لبخند زد به کتابی
و خنده اش از کتاب رفت تا نزدیکی میزِ گوشه گرفته
نگاه تو چرخید از میز تا سه تار
ساز بی تاب شد
پرید در آغوشت
در دم خیالِ همه وسعت گرفت
تمام خانه شد همره تو و یاور ساز
چه سهل و ساده
دور تشنگی سر آمد
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۸/٧ -
« پرده، پرده مه »
حالا
که پنجره را گشودی
و مه پرده، پرده داخل اتاق فرود می آید
قلیان را چاق کن
نیمکت چوبی موس کرده قهوه خانه ی پای کوه را بی خیال باش
سفره حصیری بیانداز
اگر توانستی یک گله از آن همه کیش خال های شیطان کوه را احضار کن
یک بوته چای فراموش نشود با طعم گسش
پهلوی استکان لب طلا چای هم چند تا رشته خشکار بگذار
بعدش
نوبت بر و بچه های آن سال ها است
باید حضور نمادین شان را جشن بگیری
و بساط داغ بحث را جور کنی
قطره چکانی حرف زدن ... تند و تیز گفتن ... کمی هم پرخاش ...
فقط نباید یادمان برود
از مشت های گره کرده حجت هم بگوییم
که در دفن او روی تپه باغ شان فقط من بودم
و شاید هم تو
کرج 90/08/05
« رُبایش برگ »
باران
رگ و جان تک برگ پهن و پنجه ای چنار را می شوید
باد
به به کنان از راه می رسد
دورش می پیچد
با هزار افسون او را همسفرش می کند
دست در دست
می بردش تا دور دستان
.....
باد
خسته درمانده و سراسیمه
برگ را می چسباند به چیزی سرد و فلزی
چیزی شبیه به تابلوی توقف ممنوع
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۸/٤ -
« شستشو »
من
بودم
و تو!
باران هم آمد
عکس های قدیمی غبار گرفته بودند
کشان کشان
آن ها را به حیاط خانه آوردیم
باران به لطف
یکان یکان
جان آن ها را شست
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۸/٤ -
« پرسش »
در میدان ایستادیم
تا فواره ها را به یاد آوریم
کودک
تنها گامی به پیش نهاد
پرسش همچنان باقی است
« سه تصویر و یک حالا »
«تصویر اول»
در
فاصله نان و دندان
و
برهنه چون آب
تبسمی گیاه وار دارد
«تصویر دوم»
چشمان سرد و فلزی مواظب
که تصویر خشم را دم به دم قی می کند
هوای اتاق را پر از بوی نفت کرده است
«تصویر سوم»
ایستادگی پرده ساتن
پشت سر میز و صندلی چمباتمه زده
پارچه شندره و خون آلوده مچاله دور دست را به سخره گرفته است
« و حالا»
تماشای ریختن تند کلمات ریز لای دندان ها
کارگر: آقا ... به خدا دستگاه خودش راه افتاد
کارفرما : گفتم خفه شو!
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/۸/٢ -
زنده اش را مرده کردند
محمد رضا پهلوی قبل از فروپاشی رژیم با یک مشت خاک و یک بوئینگ طلا و جواهر از کشور گریخت. اگر می ماند و به مثل و مانند دیکتاتورها سوراخ موش را برای استتار می جست چه ها می کردند با او. از آن هایی سخن می گویم که سلاح را سرانجام از چنگ سلاخ ها و چماق داران در برآمدهای انقلابی و گاه های احساس و خشم به در می آورند و کاری می کنند کارستان. در قلب اروپا چائوشسکو را به همراه همسرش سینه دیوار قرار داده، صدام حسین را از دخمه بیرون کشیده پس از نوازش های مرسوم تحویل محکمه داده و حالا در نوبت معمر قذافی دیدیم چگونه زنده اش را مرده کردند. بن علی توانست بگریزد حالا عقلش حکم کرد یا جانش ترسید، بماند. همان گونه که محمد رضا هم فرار را بر قرار ترجیح داد اما قصه این عمله و اکره ها که سرنوشت محتومی را برای خود رقم می زنند و به قول بر و بچه ها در روز حادثه کم آورده و به آن چیز خوردن می افتند، از دست دیگری است قصه بلاهت محض و نان خوردن به هر قیمتی. گریه سپهبد نصیری رئیس ساواک با سر شکسته هنوز از خاطر نسل ما زدوده نشده است. مثل همان خیس کردن شلوار سپهبد ناجی و متعاقب آن سکته قبل از تیر بارانش را با آن همه اهن و تلپ به عنوان اولین فرماندار نظامی در اصفهان. زه زدن خیلی های دیگر را هم به یاد دارند، آنانی که وجدان بیدارند و این روزها نظاره می کنند دیکتاتور و دیکتاتورچه های ریز و درشت چاله دهانی را که در خنده هاشان انگار قادر نیستند خبرهای هولناک را هضم کنند.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٧/٢٩ -غمناکی آواز
شکلک اش را پشت شیشه های رنگی الوان مخفی کرده است
زیر همین تِلار چوبی
حس لگدش هنوز هست
کوبید بر ستون چوبی خانه پدری
نفسش مرا همراهی می کند
از گردش های عصر
دور استخر
شیطان کوه
و
میر شهید
حالا!
غمناکی آواز قورباغه های استخر فضای خانه را آواره کرده است
باران یار همیشگی
پشت در
به انتظار اشاره ای نشسته است تا ببارد
بر سفال های بام خانه
شیشه های رنگی الوان
و
عکس های قاب گرفته قدیمی آویزان در اتاق
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٧/٢٥ -
هاله لاله شد
سابقه دیدار و آشنایی با مهندس سحابی به سالهای دیر و دور بر میگردد، امااینکه آن دیدارها چقدربرای من توفیق گپ و گفت به همراه داشت باید بگویم تقریباً هیچ،در حد معارفه بود و بس . بعدترها در مجلس ختم همسر دکتر انور خامه ای فرصت تازه ای دست داد برای آشنایی بیشتر، این بار پرویز بابایی مبارز قدیمی، مورخ و مترجم فحل موجبات آشنایی را به هم زد وگپ و گفتی رد و بدل شد در وقت خروج از مسجد در میدان هفت تیر تهران، برای دقایقی نبش همان کوچهای که دفتر مهندس در انتهای آن بود ایستادیم و از هر دری سخن به میان آمد و بعدش هم خداحافظی او بود و نگاه من که او را تا انتهای کوچه برد و کلام پرویز بابایی « عجب دل شیری دارد این مرد و باکی اش نیست از گزند های زمانه» بیم ناکی پرویز بدون دلیل نبودآن روزها از زمین و آسمان برای همه هرچیزی می بارید، روزهای قتل های زنجیره ای بود و برچیدن فاسدها از ام القرای اسلام. جلوتر که آمدیم زمینلرزه بم حادث شد و بساط جمعی از بر و بچهها که در قالب »آن. جی .او» ها مبشر یک سری از اقدام های انسانی شدند و در همان فضای مودت و دوستیها بود که برای کودکان بی سرپرست بمی فضاهای آموزشی و اِسکان متعدد ساخته شد و ... علیرضا ثفقی خراسانی، فریبرز رئیس دانا و چند تای دیگر که « ان. جی .او سیب » را راه انداخته بودند برای افتتاح چند پروژه عمرانی از دوستانی و منجمله ماـ پارهای از اعضای کانون نویسندگان ـ دعوت کردند که سفری به بم داشته باشیم. در این سفر دخترم صدف هم همراهی ام میکرد و چند روزی به طول انجامید گذشته از مزیت های سفر و بودن در کنار دوستان خانم سیمین بهبهانی، پرویز بابایی، سید علی صالحی، علیرضا بابایی، جاهد جهانشاهی و … یکی هم سعادت دیدار مجدد با مهندس سحابی بود که یکی از ثمره های آن برای من زدودن تتمه رسوبات باقیمانده در ذهن و زبانم از گذشته ها و مرزبندی هایی نه چندان علمی از کنه بینش سحابی و دیگر ملی مذهبی ها بود. پی بردن به جوهر شخصیت و منش والای این مرد و استواری اش برایم جلوهای دیگر داشت اینکه ادب سخن گفتن را هیچ فروگذار نمیکرد و کاهش نمی داد و فروتنانه انسان را مخاطب قرار دا ده و عطوفت و مهر هماره از چهره اش ساطع بود، همان ادب و فروتنی و مهری که در مراسم تدفین آیت الله منتظری از او به چشم خورد. با دیدنش که دیوار را تکیه گاه جسم نحیفش کرده بود پرویز بابایی داد سخن سر داد و گفت « آقای مهندس! بزرگی منتظری، ما دو دگر اندیش را هم امروز به قم کشانده است » دیدم چه پر عاطفه و مهربان گونه های ما را بوسید و تمام نگاهم را به پهنای صورتش نشاند، به چهره ای که پر از شفقت بود و درد. همان چهره پوستر شده این روزها بر صفحه مانیتور که در کنار هاله نشانش می دهند و غم خندهای که تمام پهنای صورت پدر و دختر را میپوشاند. لابد برای جنتی کردن جهان.
گویا مقدر بود دفعه آخر در کنار مهدی معتمدی مهر او رار ببینم با پوششی نصف و نیمه از پارچه کفنی، خوابیده و رام زیر درختی در ساعت شش صبح. و حلقه دوستانش از پشت پرده اشک تماشا کنم بر دور او، بعد هم صورت نجیبش را با لبهای بر آماسیده ای که هزاران هزار حرف هنوز برای گفتن داشت سیر نگاه کرده، صداهای مرتعش شاه حسینی و میثمی در گوشم بپیچد که از فراق میگفتند و فراق. بیرون زدن من از جمعیت و زمزمه زیر لب که « من ندارم دل دیدن این پر کشیدن را» همزمان بود با قرار دادن دستم در دست دوستی همشهری و رسیدن به مقابل درب ورودی منزل در خیابانچه ای که پر از مامور بود و …
برای منی که تماشای جهان از منظر ادبیات تبیین می شود، « هاله سحابی » را که هیچ گاه ندیده و نمی شناختم، در هیئت زنی یافتم که پوستر عزت را در دست گرفته و چسبانده بود به سینهاش و پیشاپیش جمعیت و جنازه از در خانه خارج شد و معترض به سد سدید شد از ماموران که میگفتند برای حفاظت از جان و مال و ناموس جمعیت آمدهاند او ماموری را که میخواست مسیر را منحرف کند مخاطب قرار داد و گفت « بلندگو گفته ما به سمت راست حرکت میکنیم مگر سربازی نرفته ای و راست را از چپ نمی شناسی! » بعد هم چنان کوچهای از میان خیل ماموران برای جمعیت همراه باز کرد که در دل گفتم با این چنین زنان هرگز نمیگیرد این شعله خاموشی. و عجبا که بعدا با همان گزارهء « مگر به سربازی نرفته ای» و تکرارش از دهان این و آن بود دریافتم او هاله بوده است و هاله با جمعیت از من و دوستان دیگر سبقت گرفت و رفت تا انتها، نزدیک به خیابان گلستان و …
غرض وقتی به خانه رسیدم بیخبر از رفتن و شدن هاله بودم با شنیدن خبر تنها توانستم با دو دست صورتم را بپوشانم و بار دیگر زیر لب بخوانم « نگیرد این شعله خاموشی » و یکباره در ذهن و زبانم «سووشون» خانم سیمین دانشور آمد و آن پیشگویی محتوم که در ادبیات به حوزه ای از نویسندگان نسب میبرد به داستایوسکی، به کافکا و … خانم دانشور چه ساحرانه اندوه زری ـ مسمای عجیبی هم دارد با نام همسر عزت ـ را در سووشون از فراق یوسف رقم زده است. چگونگی دفن یوسف و ایلغاری که رفت در فصل پایانی سووشون را میتوان حدیثی دانست بر مراسم دفن سحابی و هاله. قلم ساحر سیمین دانشور از آن تشیع جنازه گرفته تا دفن شبانه و … همه مصداقی است.
- شبانه جنازه را از سر چاه منبع، از میان گونی های پر برف برداشتند و در صندوق عقب ماشین خان کاکا گذاشتند. عمه و زری و خسرو و هرمز و خان کاکا در ماشین نشستند...
در گورستان جوان آباد، قبر آماده بود و در نور یک چراغ بادی که به دست غلام بود، جنازه را در گور گذاشتند. سید محمد خواست تلقین میت بگوید که بلد نبود. خسرو به اشاره غلام، روی پدر را پس زد و دست به چشمهایش برد و گریست. غلام رسید، با دست خود، روی یوسف خاک ریختند و عمه زار میزد و میگفت « شهید من همین جاست. کاکای من همین جاست. کربلا بروم چکنم؟»
اما زری، از همه چیز دلش را بهم خورده بود، حتی از مرگ، مرگی که نه طواف، نه نماز میت و نه تشیع جنازه داشت.اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت.
نزار قبانی شاعر سوری شعری دارد با این مضمون« تاریخ ما سراچه محنت هاست و روزهایمان همه عاشورا » این روزهای سرزمین خون گرفته شاعر را، شلتاق های حزب بعث سوریه، جوانک خام بر مسند را باید با شعر او جمع زد و برای همه آنهایی که از تاریخ درس نمیگیرند و به نصیحت های مشفقانه ادبیات و شعرا و نویسندگان که به قول توفیق الحکیم نمایشنامه نویس بزرگ مصری که مصلح مصلحان اند بی توجه اند باید نوشت که نامه تسلی آمیز مک ماهون به زری در سطر های پایانی سووشون گویای هر مطلبی است..
- « گریه نکن خواهرم. در خانهات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت.»
« و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت هااز باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی! »
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٧/۱ -
داستان
مشق جنون
با دیدن زن طنزش گل کرده، برای جمع زبان ریخت. " یه فقره حاضر به یراق."زن شلواری چسبان پا کرده، کتی شبیه کابوهای فیلم وسترن به رنگ خردلی تن داشت. یک نصفه روسری گلدارهم نیمی از موی سرش را پوشانده بود. آمد؛ درست روبروی آنها کنار خیابان ایستاد و با پاها شروع کرد با قلوه سنگی بازی کردن. لمبرهایش می جنبیدند. گفت: "از اون خوب تغذیه شده هاس" . زن که چرخید، نگاهش با نگاه او تلاقی کرد، اندیشید: سن و سال زیادی ندارد. زن دست داخل کیف چرمی آویزانِ شانه اش کرد گوشی تلفن همراه اش را درآورد و به لاله گوشش چسباند، او را برد به وادی مزه ریختن:" اونور خطو داشته باش! " بازار لودگی اش داغ بود و سر کیف.
زن دان را پاشیده بود، ماشین ها در یک صف جلوی اش رژه می رفتند، بوق حضور زده، مکثی کوتاه کرده، با بی محلی اش رد شده، "تسلیم نامرادی روزگار"، در مسیر جاده پیش می رفتند. دید دیگری زد و گفت: "اونو باش می خواد با تاکسی برگشت بلندش کنه. زکی!" خنده ریسه دارجمع پیچید دور بدن زن، که بی اعتنا، همچنان با گوشی تلفن همراه بود. یک ماشین که می خواست خودش را در صف جا کند، سپرش را کوبید به گلگیر عقب یک ماشین دیگر از آن " دور شو، کور شو". گفت " قراضه زد به خفن". دو راننده بی خیال سپر و گلگیر، زحمت پیاده شدن را به خود نداده، پسر خاله ها لبخندی هم رد و بدل کردند؛ راننده ماشین مدل بالا ، پیش نوبت شده چند تا بوق زد و مکث کشداری کرد مرادی برایش حاصل نشد و رفت دنبال سی خودش. مقرر بود شاهین اقبال بنشیند بر سر همان ماشین لکنتو و راننده مو فری اش. زن گوشی تلفن را چسبانده به لاله گوشش، تابی به بدن داد و در جلوی ماشین را نمایشی باز کرد و سوار شد، راننده هم گازش را سریع گرفت. "عمراً به اش رکاب بده! ... تاکسی مرسی ... قرارش جای دیگه اس ... کولی مفت!" بریده بریده گفت. انگار می خواست تمام گفته هایش را آویزه گوششان کرده و تائیدی بگیرد. تک تک شان را از نظر گذراند. به چهره شان یک دور رفت و برگشت تا بشنود" تو یکی فکر نان باش که خربزه آب است" بی راه نمی گفت همین فردا سررسید چک هایش بود و تا آن وقت روز حتی یک مشتری هم به پست اش نخورده بود، یک نفر چرب و چاق. پدرش همیشه می گفت: ماهی که به تور صید می افتد چه بهتر که هم نر باشد و هم اشپیل دار. پیش از آمدن زن به عادت هر روز روی چهارپایه ها جلوی مغازه گرداگرد هم نشسته، حین وراجی از کسادی بازار می نالیدند. یکی شان گفت " این چند روزه که دیگه گند زد به همه چیز، انگار خاک مرده پاشیدن" و دیگری " این روزها تک شاهی تو جیب خیلی ها ویلون میزنه ". او می دانست فصل خواب کاراست و باید بی خیال کاسبی شد. چکها ... نمیتوانست بی خیال چکهای ویلانش در دست هر کس و ناکسی بشود. آشوبی که در دلش افتاده بود ول کن معامله نبود به قول بر و بچه ها یقه اش کرده بود. اصلاً دوست نداشت همهاش را بریزد روی دایره و هی بشنود " خوب، کمتر دنبال چک وچک بازی باش!" ... " این روزها آدم بایس مشنگ باشه خودشو ..." تا اینجای کار شلی را به غمزه در کرده، با لودگی رفته بود سر وقتِ حفره خالی دلش.
دیشب هم، شامش را که خورد به عادت همیشگی روی مبل لم داد و کنترل را گرفت دستش و با کانال های ماهواره هی ور رفت. دسته بندی شان کرده بود. کانال های رقص و آواز، فیلم سینمایی، مد و لباس، مستند و… از یکی یکی شان گذشت تا رسید به خبری ـ سیاسی که دیگر مثل گذشته ها برایش جاذبه ای نداشت. گفت " همه شان زر می زنند، یکی شان هم مرد عمل نیست" کنترل را پرت کرد روی مبل، بلند گفت:" دلم مشق جنون می کنه " یادش آمد که پدرش هم وقتی به جانش آشوب می افتاد؛ اول این را می گفت و بعد جنون دلش را می پاشید به تمام در و دیوار خانه. برخاست شلوار پا کرد، کتش را پوشید و زیر نگاه های سنگین دختر و پسرش طول هال را طی کرد و با صدای زنش که ادای او را با گفتن " مشق جنون " در می آورد، دو لنگه در را به هم کوفت و به کوچه زد و از کوچه به کوچه دیگر، به خیابان و خیابانی دیگر، تا رسید به خیابان اصلی شهر. خودش را میان جمعیت ول کرد و یک بند از سروده های قدیمی اش را که به ذهنش آمده بود، زیر لب خواند:
حرفی که میان حرفهای دیگر گم شده است
در خیابان های شهر پرسه می زند
با ازدحام جمعیت پیش رفت ... رفت تا دوباره بر زبانش آمد" گوسفند خوره گرفته در آغل" و در ذهنش نویسنده ای را یافت که خودش را آنگونه بیان کرده بود. برای لحظه ای اندیشید چرا مثل بقیه نباشد، همه آنهایی که در خیابان پرسه می زدند. به ویترین مغازه ها چشم دوخته، خواستنی های پشت فریب و وسوسه ی ویترین را برای لحظه ای پایید. چیزی نیافت، زمزمه کرد:" چه چیزهایی که نمی خواهم" و در دم راهی را میان جمعیت جستجو کرد، خودش را از پیاده رو کند و قدم به خیابان گذاشت. از لابلای ماشین ها عبور کرد. چشمش توده ای را پیدا کرد که در وسط خیابان یک ماشین سواری را در محاصره داشتند. با عصای دست توده را شکافت و پیش رفت، گردن کشید و داخل ماشین را دید زد. در صندلی عقب دو چشم بیقرارش را دید، بعد صورت رنگ پریده اش در ذهن او نشست و گردنی لاغر که در یقه پیراهن کیپ بسته لق می زد. دونفر از دو طرف جوانک را کیپ در بر گرفته بودند.
ــ چه کرده؟
ــ چاقوکشی ! ...اُزگل یکی رو زده.
گروهبانی که سعی می کرد جمعیت را ازاطراف ماشین دور کند به سینه اوهم کوبید و گفت:" کنار حاج آقا ". اوبا جمعیت پس رفت. نگاهش رفت سمت دختر خپله ای که بی اعتنا به بوق ممتد ماشین ها درست وسط خیابان ایستاده، برای جمعی از ماجرای دعوا می گفت.
ــ دو تا زد ... دو بار ...دو دفعه... این هوا چاقو دستش گرفته بود... متر چاقو را با هر دو دست نشان جمعیت داد.
ــ خانم می خواد بگه دو ضربه زد.
جوان ریش پروفسوری این را گفت، بعد به بغل دستی اش چشمکی حواله کرد. دختر جوان غافل از بده بستان چشمکی آن ها، با همان حرارت پیش رفت: آره دو تا ضربه ...
زنِ همراۀ دختر، دست او را کشید. بازوی دختر هم از نیشگون زن در امان نماند. او از ریشو پرسید:
ــ مضروب چه شد؟
ــ مضروب دیگه چی باشه؟
ــ همون ... اونی که چاقو خورده!
ریشو چنگی به ریشش زد و لب شیپوری گفت: ننه خجالتی بود ... دمبشو گذاشت رو کولش و هرّی.
با ذهن و زبان این نسل هنوز اختِ اخت نشده بود! ویرش گرفت جمعیت را بشکافد جلوتر برود و این بار گردن لق میان یقۀ بسته را سیر تماشا کند، که نتوانست. از همانجا صدایش را پاشید روی صورت گروهبان.
ــ تکلیفش چی می شه؟
ــ آقایون و خانمها بزنن به چاک ... می برمش کلانتری.
ــ اون که شاکی نداره.
به یکباره صداهای زیادی ریخت روی سر او، روی سر گروهبان:" یعنی چه ... راس میگه! سرکارشاکی نداره ...خوب پیداش می شه..."
ــ مدعی دولته عمو ... نظم عمومی چی می شه !
تحکم گروهبان دست در دست " امر نهی" و "رعایت نظم" پیش رفته، نشستند بر دو کفه ترازوی عدالت، جمعیت را به پس راندند.
ــ حالا نمی شد ولش کنی، یکی هم خودت بکوبی به سرش ... اصلاً هرکی یکی بکوبه سرش و ختم غایله.
ــ دس خوش حاجی ... بارکالله ... حاجی درود!
این فکر چطور و چگونه به مغزش خطور کرده، نمی دانست. یکباره نگاه ها ریخت روی او. زیر سنگینی نگاهها دست برد به انبوه موی فلفل نمکی سرش و پریشانش کرد، بعد راهش را کج کرد سمت خانه اش. حالا با یادآوری ماجرا خیلی دلش می خواست گوشهای دنج بیابد، سیر بخندد، قهقهه بزند و ... . با خود زمزمه کرد " نظم عمومی". نمی دانست چرا با این همه لودگی و وراجی هنوز ماجرای دیشب را درز گرفته و لو نداده، شاید می خواست او را در همان گوشه دلش نگه دارد، حسابی بارورش کند و ... .
وقتی هم به خانه رسیده بود بچه ها خواب بودند، زنش توی هال روی مبل نشسته با تاریکی اطاق بیداری می کشید. با سکوت زن او هم ساکت ماند و وقتی هم به رختخواب خزیدند زنش به او پشت کرد و تا صبح هم جم نخورد. بعد از خوردن صبحانه بچه هایش را که اولین روز مدرسه را تجربه می کردند بوسید و با نگاه تا د م در بدرقه شان کرد بعد دست کرد از روی جالباسی شلوارش را برداشت تا پا کند که دوباره دلشوره را حس کرد، معطل نکرد لباسش را تن کرد. وقت خداحافظی با زن بود که لختی منتظر ماند تا زن چیزی بگوید که قفل دهان زن باز نشد، او از خانه بیرون زد. از طول کوچه گذشت، رسید به کوچه دیگر، خیابان و خیابانی دیگر، بعد خیابانی که او را به مغازه اش می رساند. از جوی آب که پرید بر زبانش جاری شد:" ناسلامتی زنمه، یک کلمه هم برا دل خوشکُنک نگفت انگار نه انگار یه وقتی برا خودمان کسی بودیم ومعلم این مملکت وحکم پاکسازی آقایون! زیر بغلمونه ... بأی ذنبً "
جلوی مغازه رسید. هنوز هیچ کدام از همسایه ها نیامده بودند، کرکره را بالا کشید و زمزمه کرد " شدیم میز و صندلی فروش، از بام تا شام ". بعد هم منتظر ماند تا سر و کله یکی یکیشان پیدا شود و به عادت هر روز روی چهارپایه های پلاستیکی جلوی مغازه اش گرداگرد هم نشستند، شروع کردند به وراجی و ... تا سر و کله ی زن پیدا شد و کنار خیابان ایستاد؛ زیر درخت چناری که هنوز نشانی از پاییز نداشت. یکیشان به زن اشاره کرد و گفت:" کاکلشو باش، بد مصعب هزار رنگش کرده ... " جمع خندید، خنده شان پیچید دور زن.
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳٩٠/٦/۱٦ -
